![]() |
![]() |
|
|
یه هفته دیدار
یه هفته خاطره کاش همیشه همینطوری بود خدایا... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 20:52 توسط مهرفر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 23:18 توسط مهرفر |
|
|
حکایت جالبی است که فراموش شدگان ،فراموش کنندگان را هر گز فراموش نمی کنند
*****
داشتم یک دل و آن هم به تو کردم تقدیم
بیش از این از من مسکین چه تمنا داری
******
غریبونه شکستم من اینجا تک و تنها
دل خسته ترینم در این گوشه دنیا
ای بی خبر از عشق نداری خبر از من
روزی تو می آیی نمانده اثر از من
******
توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره
چرا وقت نوبت ماست آسمون جایی نداره؟؟
*****
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 23:2 توسط مهرفر |
|
|
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد اون بگه که هرگز نميخواد تو رو ببينه
ديشب نديدي كه چه محشر كردم با اشك تمام كوچه را تر كردم ديشب كه سكوت دق مرگم ميكرد وابستگي ام را به تو عبادت كردم می پرسم: اثر کیست؟ می گوید: نمی دانم! می پرسم: این نوشته معنی اش چیست؟ می گوید: نمی دانم! می خواهم بپرسم ... نگاهش می کنم . چشمان زلالش پایین است. دلم می گیرد. دوست دارم چشمانش را بالا بیاورد تا بگویم اینها مهم نیست، تو یک چیز را خوب می دانی، خوبی و مهربانی را قلبم رو شكستي ولي من بيشتر از قبل دوستت دارم ميدوني چرا ؟؟؟ چون حالا هر تيكه از قلبم تورو جداگونه دوست داره |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 13:39 توسط مهرفر |
|
|
با تو هستم ای مسافر ای به جاده تن سپرده ای که دلتنگی غربت منو از یاد تو برده هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره گل به گل گوشه به گوشه تو رو یاد من میاره با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی بی وداع و بی تفاوت سرد و بیصدا شکستی ....... به گذشته بر می گردم به سراغ خاطراتم تازه می شود دوباره از تو داغ خاطراتم به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن هر کجا باشی و باشم به تو بر می گردم حتما این تویی همیشه ی من توی آئینه ی تقدیر با همه شکستم از تو نیستم از دست تو دلگیر با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی بی وداع و بی تفاوت سرد و بیصدا شکستی با تو من ....... با تو من ....... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 3:19 توسط مهرفر |
|
چرا عاقلان را نصیحت کنیم ؟ بیایید از عشق صحبت کنیم تمام عبادات ما عادت است به بی عادتی کاش عادت کنیم چه اشکال دارد پس از هر نماز دو رکعت گلی را عبادت کنیم ؟ به هنگام نیت برای نماز به آلاله ها قصد قربت کنیم چه اشکال دارد که در هر قنوت دمی بشنو از نی حکایت کنیم ؟ چه اشکال دارد در آیینه ها جمال خدا را زیارت کنیم ؟ مگر موج دریا ز دریا جداست چرا بر یکی حکم کثرت کنیم؟ پراکندگی حاصل کثرت است بیایید تمرین وحدت کنیم وجود تو چون عین ماهیت است چرا باز بحث اصالت کنیم ؟ اگر عشق خود علت اصلی است چرا بحث معلول و علت کنیم ؟ بیا جیب احساس و اندیشه را پر از نقل مهر و محبت کنیم پر از گلشن راز ، از عقل سرخ پر از کیمیای سعادت کنیم بیایید تا عین عین القضات میان دل و دین قضاوت کنیم اگر سنت اوست نوآوری نگاهی هم از نو به سنت کنیم مگر کهنه شد رسم عهد الست بیایید تجدید بیعت کنیم برادر چه شد رسم اخوانیه ؟ بیا یاد عهد اخوت کنیم بگو قافیه سست یا نادرست همین بس که ما ساده صحبت کنیم خدایا دلی آفتابی بده که از باغ گل ها حمایت کنیم رعایت کن آن عاشقی را که گفت : "بیا عاشقی را رعایت کنیم " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 3:17 توسط مهرفر |
|
يک لحظه دلم براي بيقراري هايت تنگ شد .. نگاهت را دوباره در ذهنم مرور کردم ... دوباره آرام شدم ... دوباره جان گرفتم ... و دوباره عاشق شدم.... ولي... باز دلتنگم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 3:4 توسط مهرفر |
|
|
کاشکی بشه یه کاری بکنم ...
بنام آنکه از اعماق بیداریم ، خواب را از چشمان کور دلم ربود و ..
"شب نگردد روشن از وصف چراغ نام فروردین نیارد گل به باغ تا ابد صوفی اگر هِی هِی کند تا ننوشد باده کی مستی کند؟" [مولوی] |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:57 توسط مهرفر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:5 توسط مهرفر |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:2 توسط مهرفر |
|
|
با تمام بی کسیهایم کسی دارم هنوز>چشم مشتاقو دل دلواپسی دارم هنوز>از تپیدن های تکراری دلم خون است باز دم به دم تشویش روز افزون بسی دارم هنوز>گر چه عمری تکیه کردم بر درختان ضعیف پشت جنگلها نهال نورسی دارم هنوز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 13:44 توسط مهرفر |
|
|
مينويسم براي گرامي داشت لحظاتي كه بي رحمانه، به خاطر غفلتم و شايد هم جبر زمانه كشته شدند...
مينويسم براي آنكه آموخته هايم را در اين سال پر فراز و نشيب از خاطر نبرم.
مي نويسم كه يادم باشد،براي آسان تر زيستن توقع خود را از زندگي و اطرافيان تحديد كنم.
مي نويسم كه يادم باشد طلب مهر ز هيچكس نكنم و خواستارٍ پاس داشتن عهد از نا اهل نباشم.
مي نويسم كه يادم باشد ،فرشته اي كه زيارت چشمانش بهانه ي زندگي ام بود ،انساني بود از جنس ديگران .
مينويسم كه يادم باشد ،در كنارٍ همه و مهربان با همه باشم و ليك چشم به راه ياري اين لشكريان سياهي جز در بزم خود نباشم.
مي نويسم كه از ياد نبرم، براي آنان كه از جان عزيزترشان ميدانم،گاه بايد دست زور را چون جان عزيز بدانم!!
مي نويسم كه يادم باشد،گوشه اي از بهشت خداوند را در ميان دوزخ پر دود يافته ام كه هر روز مشتاقانه به زيارت فرشتگانش مي شتابم.
مينويسم كه يادم باشد، بهانه هاي كوچك خوشبختي امروزم،دست نيافتني ترين آرزوهاي ديروزم بودند.پس بيشتر بايد شاكر اين نعمتهاباشم.
مينويسم كه يادم باشد......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 13:34 توسط مهرفر |
|
|
يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .
يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه می شکنه . يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه . يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه . يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه . يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمی چسبه . يه دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره . يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه . يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه . يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه . يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناری خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشی ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معنی داره ، جائی که : چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لبای کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه می کنی احساس مسئوليتم بيشتر ميشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:31 توسط مهرفر |
|
|
می گویند صدای پای بهار می آید چرا نمی شِنَوَم ؟! بهارِ عمرِ من! به این سرزمینِ همیشه خزان سر نمی زنی؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 23:5 توسط مهرفر |
|
|
نمیدانم این چه حسی است که خدا در وجود آدم ها گذاشته ؟ اما این را میدانم که خدا راه های قشنگی برای مؤمن کردن بنده هایش دارد ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 23:3 توسط مهرفر |
|
|
نمیدانم این چه حسی است که خدا در وجود آدم ها گذاشته ؟ اما این را می دانم که حس خیلی زیبایی است ! زلال زلالت می کند ، درست مثل آب . بزرگ می شوی ! بزرگ و عاشق ! دلبسته دلبسته . پر از انگیزه های قشنگ ! جوان می شوی حتی اگر نود ساله هم باشی جوان می شوی ! آنقدر تحمل دوری و جدایی برایت سخت میشود که روز به روز به خدا نزدیک تر می شوی ! مؤمن میشوی ! عاشق و مؤمن ! برای او وهمه دنیا طلب برکت و رحمت می کنی ، خالص میشوی . خالص و پاک ! آنقدر این حس زیباست که تو هم زیبا می شوی ! روزی هزار بار زیبا میشوی !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 23:2 توسط مهرفر |
|
|
دیروز بود, توی ایوان دلم نشسته بودم و روزها را ورق میزدم.
دنبال چه می گشتم ؟؟! نمی دانم! شاید دنبال خودم!
انگار خودم را لا به لای این روز ها گم کرده ام!
میان گیر و دار همین افکار بود که غروب آمد.
آمده بود سری به ما بزند و برود .
سراغ روز را از من می گرفت , مثل همیشه مغرب را نشانش دادم و گفتم:
(( از آن طرف رفت , تند تر بروی به او می رسی!))
رفت ! باز هم غروبی از خانه ی ما گذشت ! همچون آهویی چالاک و خرامان بام های شهر را در نوردید و رفت!
___________________-----____---_____---__گویی شب دنبالش کرده بود.( مثل بازی بچه ها!)
او که رفت , به رسم هر شب فانوسی روشن کردم. صندوقچه ی کنار ایوان چشمانم را نوازش می داد.
یادش به خیر!
آن روز ها! یادت هست؟؟!
سهم ما از دریای فرصت , صدف های بهانه بود و گوش ماهی های انتظار!!
آری انتظار! برای پیدا کردن بهترین بهانه ی شروع !!!
صبح که می شد
به ساحل فرصت می رفتیم......بهانه و انتظار جمع می کردیم تا شب از میان آنها بهترین را انتخاب کنیم!!!
بهترین !بهترین !بهترین !...........................
آنقدر از این بهترین ها جمع کردیم که صندوقچه هامان رنگارنگ و لبریز شد واین برامان عادتی ماندگار!!
یادم نمی رود آن شب :
با جیب هایی لبریز از بهانه های قشنگ , خسته و خوشحال , از ساحل فرصت آ مدیم , توی همین ایوان!
در صندوقچه هایمان را باز کردیم تا مثل همیشه بهانه انبار کنیم که...................
بهانه ها بیرون ریختند!!!!!!!!!!!
دیگر جایی برای بهترن های جدید نبود!! ...................دیگرانتظارها به لب رسیده بود!!!
تازه آن موقع بود که فهمیدیم آن همه بهانه و انتظار , برای شروع نکردن بود! نه برای شروع!!
کاش همیشه جیب هامان سوراخ بود!
کاش به جای این همه صدف و گوش ماهی جرعه ای فرصت برمی داشتیم! ............. و دقایقی شنا می کردیم و خیس می شدیم از فرصت!!
خدایا! کمکمان می کنی , میدانم!!
جیب هایتان سوراخ , صندوقچه هایتان بی بهانه و انتظار باد!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 22:59 توسط مهرفر |
|
![]()
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:27 توسط مهرفر |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:22 توسط مهرفر |
|
ای از عشق پاک من همیشه مستمن تو را آسان نیاوردم به دست بارها، کودک احساس من زیر باران های اشک من نشست من تو را آسان نیاوردم به دست در دل آتش نشستن کار آسانی نبود راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود با غروری هم قد و بالای بام آسمان بارها در خود شکستن کار آسانی نبود بارها، دل به جرم عاشقی زیر سنگینی بار غم شکست من تو را آسان نیاوردم به دست در به دست آوردنت بردباری ها شده بی قراری ها شده شب زنده داریها شده در به دست آوردنت پایداری ها شده با ظلم و جور روزگار سازگاری ها شده ای از عشق پاک من همیشه مست من تو را آسان نیاوردم به دست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:12 توسط مهرفر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با تمام بی کسیهایم کسی دارم هنوز,چشم مشتاقو دل دلواپسی دارم هنوز
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| پیوندها |
|
wowعجب آهنگاي جديديwow |
|
RSS
|